دوستان او موجوداتی غیرعادی بودند . فرد که بیش از سه ماه بود که در محله ی ریمر ساکن شده بود ، به پدر و مادرش این را نگفته بود . میدانست که آنها حرفش را باور نمیکنند . با اینحال ، او اصلا از اینکه با موجوداتی غیرعادی طرح دوستی ریخته ناراحت نبود . اتفاقا با هم صمیمی شده بودند .
فرد به صورت نیم خیز ، روی صندلی دوچرخه جای گرفت .
-بدون من کجا ، جوجه بلوط ؟
فرد برگشت ، همسایه اش هلن سافیرو بود که او را جوجه بلوط صدا میکرد . زیرا موهای فرد به رنگ تنه ی درختان بلوط بود ! و چشمهایش نیز چون برگ های سبز آن بود .
هلن موهای تیره اش را تکانی داد و لبخندی فریبکارانه زد . فرد گفت : سلام هلن .
هلن چشمهای درشتش را که مثل دو یاقوت سرخ رنگ و زیبا بودند به او دوخت و فرد حس کرد که وجودش با آن نگاه سوراخ شد : اوووش ...
و دوچرخه ارغوانی اش به سرعت از کنار فرد رد شد . فرد داد کشید : صبر کن ! و خنده کنان به دنبال او رکاب زد . پس از مدتی ، هردو به تابلویی خیره شده بودند که نور نارنجی و عصرگاهی خورشید ، رنگ آن را تغییر داده بود : کافی شاپ سالواتور .
هلن که شیطان بود پوزخندی زد : چششششش ، اخه اینم جائه ما گرفتیم ...
کافه ی سالواتور ، تاریک بود و تنها نور آبی که آشپزخانه ی آن را روشن میکرد ، به چشم میخورد . انجا معمولا خلوت بود . تنها کسانی که در آنجا بودند ، دوستان آن ها بودند .
هردو به کافه داخل شدند . زمینه ی سیاه چشمهای یویا آمیتزین مگالونِ خوناشام حتی از دور هم پیدا بود . تنها چیزی که در چشم او سیاه نبود ، حلقه ی قرمز رنگی بود که ظاهرا قرار بود عنبیه باشد . برق سرخ آن هم قابل تشخیص بود . با اینکه او عینک آفتابی زده بود تا چشمهایش که خوناشام بودنش را فاش میکرد دیده نشود . (( دیر کردید همسایه ها ! ))
اندرسون اسکایِ گرگینه در تأیید حرف او سر تکان داد : ما سفارشمونو دادیم !
هلن شکلکی درآورد : اخه کی حاضره از غذاهای این مزخرف خونه بخوره ـ !
- اهم اهم ! گارسون و مسئول آنجا ، کاترین سالواتور پشت سر او ایستاده بود . هلن پوفی کرد و عاجزانه گفت : سلام .
کاترین همچنان در سکوت به او خیره شد و رفت تا سفارش آنها را حاضر کند . موهای سیاه پرکلاغی و بلند او پشت سرش تاب میخوردند . تئودور دوکی-دوگ که پسر بوری بود و یک زامبی ، زیر لب نالید : خیلییییی ترسناکه ! او یک سویشرت خیلی گنده و بلند پوشیده بود و کلاه آن را هم روی سرش انداخته بود تا زخم ، ورم ، کبودی .، جوش ، ترک خوردگی ، عفونت ، کهیر ، و لکه های روی پوستش مشخص نشود . هرچند که قسمتی از صورتش در سایه ی کم کلاه سویشرت دیده میشد .
میسان گورنِ جادوگر در حالی که با موهای سرخش ور میرفت گفت : من چیزی به ذهنم نرسید . یکی دوبار سعی کردم با خیره شدن به چشمهاش ، بفهمم هدفش چیه اما انگار روش تأثیری نداره ...
اندی اضافه کرد : برادرزاده ی اریک سالواتوره . بنظر نمیاد که موجود خطرناکی باشه .
یویا از پشت عینک آفتابی چشمهایش را ریز کرد و گفت : ممکنه یک انسان باشه ؟ ...
حرفش با دیدن دست کاترین که 5 فنجان قهوه را روی میز میگذاشت قطع شد . کاترین همانطور که اینکار را میکرد گفت : برق اینجا اتصالی داره و قطع شده . من میرم به اون برسم . اگه اینجا تاریکه ، ناراحت نشید ! من تقصیری ندارم ....
و دور شد . فرد پرسید : خیلی خشکه ! اما بنظر نمیاد خیلی خطرناک و عجیب باشه ...
میسان آهسته گفت : هلن ! هلن میتونه با قدرت شیطانی اش نژاد اونو تشخیص بده !
هلن خندید : اگه یک انسان بود ، تئودور باید مغزشو بخوره ! تئودور با بیزاری نگاهی به او کرد . هلن تمرکز کرد و چشمهایش را به کاترین دوخت . پشت کاترین به او بود و او را نمیدید . هلن زیر لب میگفت : برادرزاده اریک سالواتور ... کاترینا سالواتور ... سنش نامعلومه ... طعم شکلات رو دوست داره .... به خواسته ی خودش در کافه ی عموش کار میکنه ... مرموزه .. صدای زیبایی داره اما نمیخونه تا .. تا ........ !
ناگهان با دست ، محکم روی میز زد و فریاد کشید : اون یک نامیراست !
لحظه ای سکوت برقرار شد . فرد وقتی به خود آمد که کاترین در کنار میز آنها ایستاده بود و لبخندی مرموز میزد : آره ، من یه نامیرام .... و چشمهایش به رنگ سرخ درآمدند و درخشیدند ...
***
کاترین از اینکه آن 5 نفر توانسته بودند بفهمند که او واقعا چه موجودیست به خشم آمده بود ! اما خودش را کنترل کرد تا به شکل نامیرایی اش درنیاید . گفت : نمیکشمتون ... فقط یه خواسته ازتون دارم .. از اینجا برید ! یویا در جواب او گفت : اونیکه باید از اینجا بره تویی کوچولو !
کاترین به آرامی گفت : کاری نکن که آخرین چیزی که میگی همین جمله باشه !
یویا دندان قروچه ای کرد و دندان های نیشش بلند تر از پیش شدند . دستش به شکل چنگال حیوانی وحشی درآمد . چیزی نمانده بود حمله کند که اندی دست او را گرفت و گفت : بشین یویا !
یویا با بی میلی ، به کندی و درحالی که به کاترین خیره شده بود نشست . کاترین گفت : آممم ... حالا که نمیخواهید از اینجا بیرون برید ، یک شرطی دارم : یکی از شماها با من شطرنج بازی کنه . اگه باخت ، میرید بیرون و اگه همینم قبول نکردید ..... ! اما اگه برد ، من حاضرم هرکاری که اون میگه واسه تون انجام بدم ...!
***
مدتی بود که اندی در فکر فرو رفته بود . کاترین به خشکی ، به صفحه ی شطرنج نگاه میکرد : گفته بودم که تو شطرنج خیلی ماهرم ، اندرسون اسکای ! ظاهرا باید اینجا رو ترک کنی ...
در همین وقت زمین لرزید ... چند تا از قوطی های قهوه افتاد و شکست . فرد با ضربه ای مهلک به سرش ، بیهوش شد و دنیا برایش در دریایی از رنگ قهوه ای و شیشه های شکسته غرق شد ....
***
چطور بود ؟
برچسب:
نویسنده: باربد محمودی