خرید بک لینک
فِرِد به بالا نگاه کرد . هیچ اتفاقی نیوفتاده بود .

او پسری خیالباف بود و حالا هم در ذهنش زلزله ای را تصور کرده بود که مانع از به پایان رسیدن بازی شطرنج اندی و کاترین میشد . او نمیخواست این بازی تمام شود چون میدانست اندی حتما میبازد . کاملا مشخص بود که ...

کاترین به خشکی و با صدای بلند گفت : کیش و مات !

اندی : لعنتی .... و مشتی روی پایش زد .

***

روز بعد ، عصر

فرد زیر سایه ی درختی نشسته بود تا از روز خسته کننده ی تابستانی اش لذت ببرد . هیچکدام از بچه ها آن روز وقت بازی و گشت و گذار را نداشتند . فرد سرش را گرداند و به آنطرف نگاه کرد . صدای قدم های تند کسی ، ان هم در آن روز خلوت ،توجهش را جلب کرده بود .

کاترین بود .

کاترین دوان دوان خودش را به او رساند . موهایش درهم گوریده بود و روی صورتش ریخته بود . صورتش از گرمای حاکی از دویدن سرخ شده بود .

کاترین همانطور که نفس نفس میزد ، به فرد نگاه کرد و داد زد : فرد ! خواهش میکنم بیااااا ! یه مشکلی داریم ...

فرد گفت : چیشده ؟

کاترین : اندی ... غیب شده !

***

هردو همانطور که تند تند میدویدند و آسفالت داغ زیر پایشان کوبیده میشد ، حرف هم میزدند .

فرد : یعنی چی که غیب شده !

کاترین : من امروز از کافه ام بیرون میومدم . داشتم میرفتم که دوستای تو رو دیدم . اونا گفتن یه لحظه واسه یه کاری ، به اندی گفتن توی کوچه ی پشت کافه ما بمونه که برگشتن و دیدن که نیست !

- فرد !

هردو ایستادند . یویا از دور دست تکان میداد .

یویا : بیا این ور !

فرد به سمت او دوید . وقتی به او رسید پرسید : چیشده ؟

یویا گفت : مدرک ! ... مدرک پیدا کردیم .

- مدرک ؟ مدرکِ چی ؟

یویا : دنبال من بیاین !

کاترین و فرد دنبال او راه افتادند و کنار یک ردیف شمشاد ، باقی بچه ها را پیدا کردند . تئودور دست فرد را کشید و گفت : بیا ببین ! عق ... خیلی وحشتناکه !

فرد با حیرت به زمین نگاه کرد .

هلن با بی تفاوتی پوزخند زد : هه ! زامبیِ ترسو ! مگه چند قطره خون هم ترس داره ؟!

فرد داد زد : چند قطره خون ؟

کاترین هم در ادامه ی حرف او گفت : این چند قطره نیست ... یه چاله ی خونه !

هلن گفت : باشه باشه ... فهمیدم *_*

یویا آنها را کنار زد و گفت : خفه شین برین کنار متخصص خون اومد !

دستش را به زمین زد و کمی از خون روی دستش را خورد . تئودور با بیزاری از او دور شد . بقیه در سکوت نگاهش میکردند .

یویا : مشخصات ... گرگینه ی 12 ساله ... قد بلند ِ گنده ...

هلن : چی داری بلغور میکنی ؟!

یویا بالاخره برگشت : خونِ اندیه !

کاترین با نگرانی گفت : حالا چیکار کنیم ؟

یویا چشمهایش برقی زد و گفت : من میدونم که چیکار کنیم !

***

بالاخره به محلی که یویا گفته بود رسیدند . تئودور همانطور که به پارکینگ متروکه ی مدرسه نگاه میکرد گفت : اینجا ؟

یویا سر تکان داد : به حس خوناشامیم قسم که درسته !

هر پنج نفر وارد آن تاریکی شدند . اول یویا ، هلن ، کاترین ، تئودور و در آخر فرد . او هم از دروازه ی پارکینگ به درون آن رفت . دری نامریی پشت سرشان بسته شد .

اگر برمیگشتند ، پشت درختان درخشش چشم های سرخ یک نفر را میدیدند . او هم به دنبال آنها ، بی صدا وارد تاریکی شد ...

***

تمام . برای قسمت بعدی 5 نظر تا پنجشنبه

برچسب: نویسنده: باربد محمودی تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 11:46

صفحه بندی