شینومیا کورومی کیکو به آهستگی پنج نفر جلویش را تعقیب میکرد . هیچکدام از آنها شیطانیکه پشت سرشان به آرامی میخزید را نمیدیدند و اصلا به وجود آن هم شکی نکرده بودند .
آنها پشت ستونی ایستادند . پارکینگ ، راهرو مانند و تاریک بود . سالن بوی بدی میداد و این یویا بود که خیلی زودتر از دیگران این بو را حس کرد .
یویا خودش را خم کرد و مثل حیواناتی که دنبال شکار باشند ، رد بو را گرفت و با زانو های خم شده ، راهرو را به آهستگی طی کرد .
او با دقت هوا را بو میکشید . فرد داد زد : هوی ! چته ؟!
یویا به حرف او محل هم نداد و با صدای آهسته گفت : بوی خون ... میاد ... بوی جسد ...
آنقدر محو بوی خون شده بود که ناگهان به ستونی در پارکینگ برخورد کرد ! هلن خندید : احمق ، حواستو جمع ...
ولی صدایش با صدای جیغ بچه ای که شنیده شد قطع شد .
دختر بچه ای گوشه ی پارکینگ کز کرده و در حالیکه صورتش را با دستهایش پوشانده بود ، میگفت : به من نزدیک نشید ! ...
بدن او غرق در خون بود . فرد با وحشت دنبال اثر زخمی روی تن او گشت اما چیزی پیدا نکرد . دختر بچه سالمِ سالم بود .
یویا نگاه تندی به دختر بچه کرد . دختر خیلی مظلومانه به او خیره شد . فرد به سمت او روی زانوهایش خم شد و با مهربانی گفت : سلام کوچولو ...
او مدتی با دختربچه حرف زد و تئودور ، یویا و هلن در گوشه ای ایستاده بودند . فقط کاترین کنار او ، گاهی به دختر دلداری میداد .
***
شینومیا کورومی کیکو ، از پشت اتوبوس مدرسه ، شاهد تمام این صحنات بود . او به ارامی و در دلش فریاد زد : آباریمون ! نوبت توئه !
سایه اسبی از پشت اتوبوس بیرون آمد و با حالتی شبح وار ، به سمت دختر بچه حرکت کرد و در بین صحبت های او ، وارد وجودش شد . شینومیا میتوانست هیولاهای وجودش را از خود جدا کند .
دختربچه : و اون هیولا به ... به ....
داستانش ناتمام ماند . آباریمون که حالا او را کنترل میکرد ، با صدای زیری خندید . نیش دختر بچه باز شد و دندان های تیز و ریزش معلوم شد .
کاترین پرسید : خوبی ؟....
دختر بچه قهقهه هایی شیطانی سر داد که باعث شد فرد از او فاصله گیرد . کاترین و فرد ، حالا هردو در دام این هیولا بودند . دختر بچه یک دور در هوا معلق زد و با 3 قدم کوچک و ریز که چون هزارپایی بود ، به آنها نزدیکتر شد .
با صدایی زیر پرسید : با من بازی میکنی؟
فرد از شدت وحشت ، زبانش بند آمده بود که یویا ناگهان از پشت سر او گفت : چه بازی ؟
دختربچه : بازیِ مرگ !
***
تموم شد 
همین الاناست که قسمت 3 رو هم بزارم ولی وقتی اونو گذاشتم 20 نظر بده تا پنجشنبه 
برچسب:
نویسنده: باربد محمودی